داستان سردرگمی من!
به نام خدای هدایتگر.
سلام! وقتتون بخیر.
من محمدامین اسکندری هستم و میخوام درمورد داستان زندگیم و سردرگمیم بگم بهتون و بعدش درباره قبیلهی مقدس و الهی رسالتاینجا صحبت میکنیم؛ از داستان شکلگیریش، معنی اسمش، هدفمون و یهسری صحبتها مخصوص اعضای جدیدالورودِ این قبیله…
بریم ببینیم که چه چیزی بر زبانمون جاری خواهد شد…
الهی به امید خودت…
خب…
تحول شخصیتی من، از تابستون سال 1397 شروع شد!
سال 1397، من 13/14 ساله بودم و کل کارم این بود که از صبح تا شب با دوستام برم بیرون…
خب من تا قبل از تابستون سال 1397، اصلا آدمی نبودم که اهل مطالعه و یادگیری و رشد و پیشرفت باشم…
درسهام هم بد نبود…
و اون زمان، به واسطۀ یکی از دوستای مدرسهام، با برنامه نویسی آشنا شده بودم…
و چون علاقه هم داشتم به برنامه نویسی، کم و بیش کار میکردم…
آقا خلاصه زمان گذشت و رسیدیم به تابستون سال 1397.
خب من طبق معمول، با دوستام رفته بودم بیرون…
دقییییقا اون روز و اون صحنه رو یادمه…
توی یه پارکی نشسته بودیم که یه دفعه یکی از دوستام، با یکی دیگه از دوستام، یه شوخی جنسی کرد…
من وقتی اون صحنه رو دیدم، میدونی با خودم چی گفتم؟
گفتم محمدامین…
خداوکیلی این اردکها کین دور خودت جمع کردی؟
آقا پاشو ببینم… ما دغدغهمون اینه که فلان پروژه رو چجوری کدنویسی کنیم، اینا دغدغهشون اینه که کی بریم جلوی مدرسه دخترانه…
و دقیقا یادمه… از کنارشون پاشدم و گفتم بچهها من میرم خونه، خدافظ.
خلاصه خداحافظی کردم باهاشون و اون خداحافظی، اتمام رابطهی من با اونها بود…
خب من یه آدم بهشدددددت برونگرایی بودم و هستم!
و یکی از بدترین شکنجهها برای یه آدم برونگرا، اینه که از جمع، دورش کنی!
و من خودم با خودم همچین کاری رو کردم! درسته اذیت شدم ولی از خودم ممنونم…
آقا خلاصه من برام خییییییییییییلی عجیب بود اون سبک زندگی.
فرض کن…
محمدامینی که کلیییییییییییی رفیق داشت و با اونا از صبح تا شب وقت میگذروند، الان اومده با همۀ اونا “کات بای” کرده و شده تنهای تنها!
خیلی برام سخت بود… ولی زمان که گذشت، آروم آروم، به بودن با خودم عادت کردم…
و اون زمان، اطرافیانِ من بهم میگفتن که محمد اینقدر خودتو نگیر… دوستاتن ها!! چرا نمیری پیششون و از این صحبتها…
اگر قانون کبوتر با کبوتر، باز با باز رو میدونستن، طبیعتا دیگه از این حرفا نمیزدن…
خلاصه ما تمام دوستامون رو که از بچگی باهم توی کوچه و خیابون بزرگ شده بودیم رو گذاشتیم کنار!
و خب علاوه بر یادگیری برنامه نویسی (تحت وب)، خدا منو به سمت مباحث موفقیت و رشد فردی، هدایت کرد…
عاشقتم نازنینم… زندگیمو که نگاه میکنم، سرتاپا هدایتهای توعه… الهی شکرت…
من دیگه از تابستون سال 1397، با مباحث موفقیت و رشد فردی آشنا شده بودم و به معنای واقعی، از صبح تااااااااااااا شب فققققققققط آموزش میدیدم!
آقا زمان گذشت و دقیقا یادمه که سال بعدش، یعنی سال 1398، آبجیم بهم گفت محمد تو چقدر تغییر کردی!
واقعا هم خیلی شخصیتم بهتر شده بود… درواقع سطحم بالاتر رفته بود…
خلاصه این روند یادگیریِ مباحث موفقیت و رشد فردی از تابستون 1397 شروع شد و تا همین الان ادامه داره…
درمورد بحث شغل و اینا، خب من چون به برنامه نویسی علاقه داشتم، دیگه تکلیفم با خودم روشن بود…
میگفتم آقا من میخوام برنامه نویس باشم و توی دانشگاه هم میخوام نرم افزار بخونم…
خیلی احساس خوبی بود… اینکه میدونی قراره با زندگیت چیکار کنی…
آقا زمان گذشت و شد سال 1400…
من آروم آروم متوجه شدم که دیگه انگار مثل قبلنا، علاقهای به برنامه نویسی ندارم…
خب اولش فکر میکردم چیز اوکیه… حالا چند روز بعد اوکی میشه…
ولی چندماه گذشت و دیدم نه آقا انگار من نه تنها علاقهام بیشتر نشده، بلکه کمتر هم شده!
دیگه آروم آروم داشتم میترسیدم!
که وای. دارم عشقمو از دست میدم! خدایا یعنی واقعا دیگه برنامه نویسی رو دوست ندارم؟!
آقا همه میدونن که محمدامین عاشق برنامه نویسیه! حالا برم بگم من دیگه خوشم نمیاد؟؟
خلاصه یه روز اومدم یه آموزش برنامه نویسی نگاه کردم. (آموزش زبان PHP بود که زمانشم 15 دقیقه بود.)
و دیدم که آقا اصصصصصصلا خوشم نمیاد از برنامه نویسی و اینا!
و یادمه که اون آموزش 15 دقیقهای رو توی 3-4 ساعت تموم کردم!
چون 5 دقیقه آموزش میدیدم و بعد میرفتم استراحت!!!!
اصصصلا حوصلهام نمیکشید و به معنای واقعی، حااااااااالم بهم میخورد از این شغل و این کار.
گفتم خب حالا شاید این محیط کدنویسی خستهکننده شده… بذار تم برنامه رو عوض کنم…
عوض کردم ولی دیدم نه آقا… داستان اصلا سر تم و رنگ و اینا نیست… خوشم نمیاد!
به پوچی هم رسیده بودم!
میگفتم خب که چی؟ من حالا بیام یه برنامهای رو هم بنویسم… خب بعدش؟
(توی پرانتز: اینکه دارم به این شکل، درمورد این شغل صحبت میکنم، یه وقت باعث ایجاد نگرش منفی نشه ها! این تجربهی من بوده!)
خلاصه اومدم با خودم رو راست شدم…
گفتم بابا داداش خوشت نمیاد دیگه… چرا قبول نمیکنی؟
گفتم آره… دیگه خوشم نمیاد…
و اومدم تمااااام آموزشهای برنامه نویسی رو از توی لپتاپم حذف کردم و نرم افزار کدنویسیمو هم حذف کردم. (برنامه vscode بود… یادش بخیر…)
آقا بعدش فردا یا پس فردا بود که آبجیم رو دیدم… روی مبل نشسته بود…
خب منم خیلی ترس داشتم از اینکه بگم من دیگه برنامه نویس نیستم و خوشم نمیاد!
آقا خلاصه رفتم بهش گفتم که آبجی من دیگه از برنامه نویسی خوشم نمیاد و دیگه هم نمیخوام کار کنم!
دلیل این گفتنم، این نبود که آبجیم اجازه کار نکردن بده! دلیلش این بود که بگم هویت من دیگه برنامه نویس نیست…
خلاصه اونم گفت چرا؟ مگه علاقه نداشتی و اینا…
گفتم نه من دیگه نمیخوام کار کنم… خوشم نمیاد…
و خب اون زمان، من تقریبا کلاس یازدهم میشدم…
آقا من به معنای واقعی، گم شده بودم توی زندگیم!
و شرایط من به مراتب، سختتر هم بود!
چرا؟
چون من اول میدونستم که چی میخوام، ولی بعدا علاقهمو از دست دادم!
درواقع شرایط من مثل کسی بود که عشقشو (همسرشو) از دست داده! خب شرایط این شخص، خیلی سختتره تا نسبت به شرایط شخصی که تابهحال عاشق نشده!
و خب منی که حس فوقالعادهی تکلیفروشنی رو چشیده بودم، حالا سردرگم شده بودم!
آقا زمان گذشت و من ذهنم خییییییییلی درگیر بود که آقا پس عشق و علاقه و رسالت من چیه؟
و اون جمله که میگه از کجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود…
یه روز که ذهنم خیییییییییلی درگیر این موضوع بود، اومدم نشستم با خودم و خدا به مدت ۲ ساعت و ۱۰ دقیقه تمام صحبت کردم!
دقیییییییقا اون روز رو یادمه…
درواقع داشتم به خودم دلداری میدادم که آره محمدامین نگران نباش… بالاخره یه روزی ما هم میفهمیم که علاقه و رسالتمون چیه…
آقا وقتی با خودم و خدا به مدت ۲ ساعت و ۱۰ دقیقه صحبت کردم، آخرش گفتم خداجونم… آقا اصلا بیا یه معاملهای کنیم…
تو به من کمک کن که من علاقه و رسالتم رو پیدا کنم، منم قول میدم که به بندههات کمک کنم که اونا هم علاقه و رسالتشون رو پیدا کنن…
خلاصه من با خدا این معامله رو کردم…
خب من اون زمان، دیگه کنکوری هم شده بودم! واه واه… یعنی واقعا کثیفتر از اون شرایط رو نمیشد تجربه کرد!
تصور کن!
من خودم سردرگمم و نمیدونم قراره با زندگیم چیکار کنم، بعد هرکسی هم منو میبینه میگه محمد میخونی برای کنکور؟ میخونی؟ چند ساعت میخونی؟ تست میزنی؟
یه بار یکی از دوستام بهم گفت فلانی رو میشناسی؟ برای کنکور شروع کرده ها! تو چی؟
آخه بتوچه فلان فلان…
طرف با اون حرفش، کلی استرس به جونم انداخت!
من به خودم میگفتم بااباااااااااااا. من سردرگمم و نمیدونم چی میخوام!
حالا اصلا با چه انگیزهای بیام این درسهای مزخرف مدرسه رو بخونم؟؟؟
خلاصه خیلی دوران کثیفی بود واقعا… به معنای واقعی، داشتم جهنم رو توی همین دنیا، کاملا نقد، تجربه میکردم!
یعنی بعضی وقتا که یادم میفته، اصلا کم میمونم گریه کنم به حالِ اون روزای خودم! که چققققققدر تنها بودم! (یادتونه دیگه… تمام دوستامم کات بای کردم…)
و خب خانواده هم اصلا از این چیزا خبر نداشتن… متاسفانه…
حالا منِ سردرگم باید شروع میکردم علاقهمو پیدا میکردم! و البته باید برای کنکور هم میخوندم…
خلاصه هر روز یه دو سه ساعتی رو اختصاص میدادم به آموزش دیدن در حوزه پیدا کردن شغل موردعلاقه.
خب طبق شخصیتی که از برنامهنویسیکارکردن ساخته شده بود، شروع کردم به سرچ کردن درمورد پیدا کردن علاقه و رسالت و اینا.
آقا سرچ که میکردی، ماشالا مطالب زیادی بالا میومد! ولی وقتی اون مطالب رو باز میکردی، با یه مشت محتوای آشششششششغال مواجه میشدی! که اگه اون محتوا رو به هوش مصنوعی میدادی، قطعا چارتا فحش، نثار خار مادر اون نویسنده میکرد!
یعنی وااااقعا اینقققققققققدر عصبانی شده بودم که فقط دوست داشتم نویسندههای اون محتواها رو پیدا کنم و تاااا میتونم مورد عنایت قرارشون بدم که باباااا این چیه نوشتی تو آخه!!! حسابی بخوره تو اون ملاجت!!
خلاصه عصبانیتم بیشتر و بیشتر شده بود! و خیلی احساس بیکسی و عدم تعلق میکردم!
میدونی… وقتی سردرگم هستی، درواقع به گروه خاصی تعلق نداری… و این عدم تعلق، به شدت احساس بدی بهت میده!
این سردرگمی از یه طرف، کنکور هم از یه طرف، حرفای بقیه هم از یه طرف، این محتواهای بیفایده هم از یه طرف… خلاصه رسما داشتیم جر میخوردیم…
آقا من ادامه دادم…
با تمام اون سختیها، باز در زمینۀ پیدا کردن علاقه، آموزش میدیدم و حرص میخوردم و البته فحش هم میدادم خخخ.
و یه روز با تماااااااااااام وجودم گفتم که خدایا کاش یه محیطی بود که میرفتیم اونجا قشنگ در کنار هم روی خودشناسی و رشد شخصیتمون کار میکردیم و مسیر درست خودمون رو پیدا میکردیم… ولی متاسفانه اصلا همچین محیطی وجود نداشت…
و مشکلی که هم که بود، این بود که کلی حرفای ضد و نقیض وجود داشت! و منم نمیدونستم که چه کسی داره درست میگه!
میگفتم ای خدااا… کاش یه نفر بود که قشنگ این مسیر رو طی کرده بود و میومد قشنگ به منم راه رو نشون میداد…
ولی هیچ کسی نبود… و خیلی حسرت خوردم که کاش یه همچین محیطی وجود داشت…
خلاصه زمان گذشت و هدایتهای نازنینم شروع شد…
توی مدرسه، به شدت نشانههایی رو میدیدم که به من با زبانِ بیزبانی میگفتن که تو باید معلم بشی! واقعا پتانسیل این کارو داری…
و اینم بگم که من اون زمان که داشتم علاقه و رسالتم رو پیدا میکردم، درواقع وبلاگنویسی هم میکردم.
وبلاگنویسی رو هم از 19 مرداد 1400 شروع کردم. هنوزم ادامه داره… در وبسایت شخصیم یعنی وبسایت mramines.ir
یه روز که داشتم خلاصه کتاب عادتهای اتمی رو توی وُرد مینوشتم، نشسته بودم زمین و به پُشتی تکیه داده بودم…
و اینقققققدر داشتم از کارم لذت میبردم که نگو و نپرس!
بعد با خودم گفتم آقا کاش واقعا کار من یه همچین چیزی میبود… یعنی یادگیری و یاد دادن…
خب اون موقع اصلا مباحث علاقه و رسالت و این چیزا رو به اندازه الان بلد نبودم دیگه… وگرنه سریع مسیرم رو پیدا میکردم…
خلاصه این تجربه هم توی ذهنم موند که آره من علاقه دارم به معلمی…
و کلی نشانه و تجربهی دیگه باعث شد که من بالاخره بفهمم که آقا محمدامین باید معلم باشه!
و حالا داستان این شد که خب من معلمِ چی بشم؟
حالا این شده بود دغدغهام!!
که خب زمان گذشت و بعد فهمیدم که بهتره معلم زبان بشم… و باز زمان گذشت و مسیرم شفاف شد و فهمیدم که بهتره در مسیر پیدا کردن شغل موردعلاقه و رشد فردی فعالیت کنم.
بچهها…
این نکته رو داشته باشید که ما یه دفعه مسیرمون مشخص نمیشه! مسیر همیشه شفاف و شفافتر میشه!
این نکته رو حتی کسایی که در این حوزه، سالها فعالیت میکنن هم هنوز نفهمیدن!!! میگن آره دیگه توی این دوره، علاقهتو پیدا میکنی و اینا… در صورتی که حرفهای اینه که بگی مسیرت شفاف میشه… حالا درمورد این موضوع، توی دوره «شغل متناسب من» هم بارها صحبت کردم دیگه…
بگذریم…
و خب چون به خدا قول داده بودم که اگه بهم کمک کنه علاقه و مسیرم رو پیدا کنم، به بندههاش کمک میکنم، گفتم خب عشقم! حالا نوبت منه که حسابی بهت حال بدم!
خب دیگه از سردرگمی در اومده بودم… آخ آخ… چققققدر لذتبخشه که طوفانهای زندگیت تموم شدن و به ساحل رسیدی… نچ نچ… الله اکبر…
آقا خلاصه دوباره نشستم در زمینۀ پیدا کردن علاقه و رسالت، یه دو سه ماهی مطالعه و تحقیق کردم و بعد کتاب بینظییییییییییییر «رهایی از بختک سردرگمی» نوشته شد!
خب من دیگه به قولم عمل کرده بودم!
زمان که گذشت، آروم آروم به این نتیجه رسیدم که آقا فقط یه کتاب کافی نیست!!
اصلا مهم نیست که توش چیه… تا زمانی که کسی در اون مسیر، رهبری نکنه، به دردی نمیخوره!
خب آروم آروم هدایتها اومدن…
این ایده اومد به ذهنم که بیام در زمینۀ پیدا کردن علاقه و رسالت، فعالیت کنم…
شروع کردم با افراد مختلف صحبت کردن درمورد بحث علاقه و رسالت…
میگفتم ببین… بهخدا مشکل آدما همینه ها… آدما در مسیر درست خودشون نیستن و نمیدونن که باید توی چه مسیری باشن…
یعنی اگه هرکس در مسیر درست خودش قرار بگیره و روی شخصیتشم کار کنه، بهخدا زندگیش بهشت میشه!
خلاصه زمان گذشت و من حسابی آماده شده بودم برای این مسیر زیبا و مقدس!
از فروردین و اردیبهشت 1403، ذهنم درگیر این شده بود که بیام توی این حوزه، حسابی فعالیت کنم!
و چند ماه بعد هم، جواب کنکورم اومد و من رشته آموزش زبان انگلیسی قبول شدم…
از تاریخ 4 خرداد 1403، خلق کسب و کارم یعنی رسالتاینجا شروع شد!
اومدم تماااام کارهای این کسب و کارِ الهی رو از صفر تا صد با کمک الله هدایتگر انجام دادم…
که مسیرم رو هم درقالب سریال خلق کسب و کار در وبسایت شخصیم ثبت کردم… میتونید بخونید… الهام بخشه…
و الان پرقدرت دارم تو این وبسایت مقدس، در زمینهی پیدا کردن شغل موردعلاقه و تغییر شخصیت، با عشق آموزش میدم.
در طول این سالها، چند صد ساعت در این زمینهها (پیدا کردن علاقه و رشد فردی) آموزش دیدم و هنوزم که هنوزه، آموزش میبینم!
واقعا ندیدم کسی رو که به اندازه من در این زمینهها مخصوصا زمینه پیدا کردن علاقه، اینقدر آموزش دیده باشه!
و یه تمرکز لیزری گذاشتم برای اینکه یه دورهی کامل و جامع و منسجم در زمینۀ پیدا کردن علاقه تولید کنم. 6 ماه با تماااااااااام وجودم روی این موضوعات کار کردم و یه دورهی بسیار بسیار فوقالعاده ضبط شد! دورهی فوقالعادهی «شغل متناسب من».
که ما توی این دوره، گام به گام باهم پیش میریم و هم مسیر عشق و علاقه و رسالتمون شفاف و شفافتر میشه و هم روی شخصیتمون حسابی کار میکنیم.
این دورهی اصلیِ این قبیله هستش و پیشنهاد میکنم هروقت احساس کردی آمادهی استفاده از آگاهیهای این دوره هستی، حتما استارتشو بزنی…
و اینکه به لطف خدا، الان دیگه اون طوفانهای زندگیم تموم شدن و من از سردرگمی در اومدم و مسیر درست خودم رو پیدا کردم! با هدایتهای خدا…
از سال 1397 تا همین الان، کلیییییی روی شخصیتم کار کردم و خیلی سطحم رفته بالا.
یادتونه که گفتم داشتم به معنای واقعی، جهنم رو نقد توی همین دنیا تجربه میکردم؟
حالا اون جهنم تبدیل شده به بهشت! به جان مادرم قسم!
واقعا زندگیم شده بهشت!
خیلی خیلی احساس خوبی دارم از اینکه مسیر عشق و علاقهام رو پیدا کردم و کلی روی شخصیتم کار کردم…
به شدت زندگیم هدفمند و جذاب شده… باور کن…
و همچنین میتونی تاحدودی متوجه بشی که رابطهای که با خدا دارم، خیلی عاشقانهاس! آره…
خدا واقعا نقش خیلی مهمی در زندگی و دستاوردها و موفقیتهای من داره و واقعا نمیتونم اعتبار چیزی رو به خودم بدم! همیشه میگم همش لطف اوست…
به خاطر همین، توی اکثر صحبتهام، میتونی جنسی از توکل و ایمان و سپاسگزاری رو ببینی… البته که باز خیلی خیلی کار دارم تا باخداتر و باایمانتر بشم… عاشقتم عشقم… تنها کسی که منو از اون طوفانها بیرون کشید، خودت بودی نازنینم… تا نفسم میاد، فریادت خواهم زد…
الهی شکرت…
میدونی…
حالم وااااااااااقعا خوبه!
عاشق زندگیم هستم! عاشق خودم هستم! عاشق خدا هستم!
حالم خوبه از اینکه در مسیر درست خودم قرار دارم…
حس قشنگیه اینکه میدونی میخوای با زندگیت چیکار کنی…
حالا کمی درمورد قبیلهی مقدس و الهیِ رسالتاینجا صحبت کنیم…
شاید بگی محمدامین. معنی رسالتاینجا یعنی چی؟ یعنی چی رسالت اینجا؟
ببین رسالت یعنی ماموریت.
و رسالتاینجا یعنی ماموریت تو اینجاست… در این مسیر… در این راه…
حالا مسیر هرکس هم فرق میکنه دیگه…
آره…
و اگه توی زندگیت سردرگم و بلاتکلیف هستی، به نظرم همین الان یه سجده شکر به جا بیار و از خدا ممنون و سپاسگزار باش که به این قبیلهی باصفا هدایتت کرد!
ببین!
من خودم یه زمانی، آرزوووووووووم بود که یه همچین محیطی وجود داشته باشه! که وجود نداشت…
بهخدا این فضا خیلی مقدسه!
اصلا چرا میگیم قبیلهی مقدس و الهی؟ ها؟
به این علت که آدما توی این فضا، مسیر الهی خودشون رو پیدا میکنن! روی خودشناسیشون کار میکنن! روی رشد شخصیتشون کار میکنن!
واقعا از خدا ممنونم که این قبیلهی بینظیر رو ایجاد کرد!
ببین!
اگه تو هم مثل گذشتهی من، سردرگم هستی، اصصصلا نگران نباش! حتی یهذره!
ما هدایتشده هستیم! این خیلی دستاورد بزرگیه! حالا شاید الان خوب متوجه نشی… به وقتش متوجه میشی عظمت این دستاورد رو…
پس نگران نباش.
همین الان با تمام وجود، یه لبخند شیرین بزن و بگو عاشقتم ای خداااای هدایتگر! مرسی که من رو به این قبیله هدایت کردی!
بعد یه حساب کاربری خوشگل و گنگستر برای خودت بساز تا امکانات بیشتری رو داشته باشی توی این قبیله.
و شروع کن تک به تک محتواهایی که در بخش «معدن آگاهی» هستش رو جرواجر کن!
این محتواهایی که تولید میشن، کلی براشون وقت گذاشته میشه و با عشق، روی سایت منتشر میشن.
بارها و بارها گوش بده و عمل کن و ردپا (کامنت) بذار!
توی این قبیله، هرکس مسیر زیبا و مقدس خودش رو شروع میکنه و همچنین روی شخصیتش هم کار میکنه!
هدف ما در این قبیله، اینه که در مسیر خوشبختی و ارزش آفرینی قرار بگیریم.
مسیر خوشبختی یعنی:
- حالت خوبه.
- رابطهی خوبی با خودت و خدا و آدما داری.
- مفید هستی.
- از زندگیت لذت میبری.
- تکلیفت با زندگیت روشنه.
- پولهای گنده گنده میسازی.
- و در یک کلام، داری بهشت رو توی همین دنیا، نقد تجربه میکنی!
و مسیر ارزش آفرینی یعنی از طریق شغلی که داری، عشقت رو به دنیا عرضه کنی و ارزش خلق کنی!
هدف اعضای این قبیله، اینه! قرار گرفتن در مسیر خوشبختی و ارزش آفرینی.
و ما توی این قبیله، تمام تلاشمون رو میکنیم که توحیدی عمل کنیم!
یعنی چی؟
یعنی به هیچکس و هیچ چیزی قدرت ندیم! (به دولت، قیمت دلار، رئیس جمهور، ترامپ، آمریکا و هرررر عامل بیرونیِ دیگه…)
ما تمااااام قدرت رو به الله یکتا میدیم!
و جملهی IN GOD WE TRUST سرلوحهی زندگیمونه… یعنی ما به خدا اعتماد داریم…
همین…
پرقدرت برای خودِ نازنینت وقت بذار و بهشتی رو برای خودت خلق کن که همیشه ممنونِ خودت و خدات باشی…
حتما صفحه معرفی رسالتاینجا رو هم ببین!
عاشقانه و پرقدرت، در کنار هم در این قبیله حضور داریم و همدیگه رو در مسیر زیبا و مقدسمون یاری میکنیم.
خدایا شکرت بابت این قبیلهی باصفا و فوقالعاده…
عاشقتونم.
امیدوارم همیشه در مسیر خوشبختی و ارزش آفرینی باشیم…
فعلا خدانگهدارتون عزیزای دلم.