واقعیت اینه که خیلی از ما بیشتر وقتمون رو سر کار میگذرونیم، اما کمتر کسی یاد گرفته چطور شغل مناسبی انتخاب کنه!
همین موضوع باعث میشه خیلیها سالها در مسیری بمونن که ازش راضی نیستن…
اگر دوست داری قبل از تصمیمهای مهم شغلی، با نگاه یکی از معروفترین نویسندگان حوزه فلسفه و زندگی آشنا بشی، این خلاصه کتاب شغل مورد علاقه دقیقا برای تو نوشته شده؛ خلاصهای کاربردی، روان و بدون حاشیه از مهمترین نکات کتاب آلن دوباتن.
🚁 قبل از خلاصه کتاب شغل مورد علاقه، بریم سراغ معرفیش!
کتاب شغل مورد علاقه، اثر آلن دوباتن هستش. آلن دوباتن فیلسوف، مجری تلویزیون و نویسندۀ ساکن بریتانیاس.
در این کتاب، آلن دوباتن بیشتر نگاه فلسفیطور نسبت به شغل داره که بهنظرم خیلی کمککننده نیست…
راهکار عملی برای پیدا کردن شغل مورد علاقه خیلی وجود نداره توی این کتاب… حداقل در مقایسه با کتاب رهایی از بختک سردرگمی…
ولی خب درمورد یهسری موضوعات جالب و مهم هم صحبت کرده… البته به شکل خیییییلی پیچیده!
و این کتاب مناسب کسایی هستش که بالاخره به یه شکلی با شغلشون داستان دارن! حالا یا شغل مورد علاقهشون رو نمیشناسن، یا از شغل فعلیشون خوششون نمیاد و…
همین…
✅ فهرست خلاصه کتاب شغل مورد علاقه
- فصل یک: مقدمه
- بخش یک: از چه زمانی شغلی خواستیم که موردعلاقهمان باشد.
- بخش دو: در این جستجو چقدر تنهاییم.
- فصل دو: موانع هدفمند بودن
- بخش یک: اسطوره رسالت.
- بخش دو: پریشانی ذهن ما.
- فصل سه: جنبههای لذتبخش کار
- بخش یک: تشخیص علاقههایتان.
- بخش دو: مقابله با کلید کردن روی یک شغل.
- بخش سه: خطا درمورد خروجی/ورودیِ مشاغل.
- بخش چهار: یک شغل چه حال و هوایی دارد؟
- فصل چهار: موانع بیرونی و بازدارندههای درونی
- بخش یک: چارچوبهای شغلیِ خانواده.
- بخش دو: والدینی که فرزندان را وابسته خود میکنند.
- بخش سه: خطرات موفقیت.
- بخش چهار: اعتماد به نفس و نداهای درونی.
- بخش پنج: دام کمالگرایی.
- بخش شش: دام وظیفهگرایی.
- بخش هفت: سندروم شیادپنداری.
- بخش هشت: دام سرمایهگذاری شغلی.
- بخش نه: این اگر ایدۀ خوبی بود، به ذهن من نمیرسید.
- بخش ده: اصلاحات آری و انقلاب نه.
- بخش یازده: نیروی انگیزهبخشِ مرگ.
- فصل پنج (آخر): تسلیبخشیها
- بخش یک: شادکامی و انتظارات.
- بخش دو: همدلی با خویشتن.
- بخش سه: چرا هیچوقت یک شغل کافی نیست.
- بخش چهار: از نو عاشق شویم.
- بخش پنج: شغلی که بهقدر کافی خوب است.
> دانلود pdf کتاب شغل مورد علاقه اثر آلن دوباتن

✅ خلاصه کتاب شغل مورد علاقه فصل ۱:
🎯 فصل یک، بخش یک: از چه زمانی شغلی خواستیم که موردعلاقهمان باشد.
قبلا به این شکل بود که آدما اصلا انتظار نداشتن از شغلشون لذت ببرن! شغل برای اونا کار سخت و طاقت فرسا بودش. و اگه از اونا میپرسیدی که آیا شغلتو دوست داری یا نه، حتما بهت میخندیدن! (حاجی همین الانشم تاحدودی به همین شکله!!)
این موضوع، در بحث روابط هم وجود داشت! یعنی آدما فکر میکردن که فقط باید همسرشونو تحمل(!) کنن… درصورتی که الان دیگه اصلا به این شکل نیست…
از یه زمان به بعد، افرادی پیدا شدن که باور داشتن علاوهبر کسب درآمد، باید از کارشون لذت هم ببرن. یکی از این افراد، تیتیان -نقاش ونیزی- بود.
نکته مهمی هم که هستش، اینه که فکر نکنیم باید یه جا بشینیم تا شغل مورد علاقهمون به ما الهام بشه!! باید آموزش ببینیم و به خودشناسی برسیم…
🎯 فصل یک، بخش دو: در این جستجو چقدر تنهاییم.
در مسیر پیدا کردن شغل مورد علاقه، یهسری موانع وجود داره. مثل کمبود مهارتهای لازم، کمبود اطلاعات درباره فرصتهای موجود و کمبود هدف منسجم. که دو مانع اول تاحدودی رفع شدن ولی مانع سومی هنوز وجود داره.
و آزمونهایی مثل آزمون MBTI خیلی خلاصه هستن! و یکی از مشکلاتی که دارن اینه که فقط شغلهایی رو پیشنهاد میدن که درحال حاضر وجود دارن! از کجا معلوم؟ شاید به شغلی علاقه داشته باشیم که هنوز ابداع نشده!
✅ خلاصه کتاب شغل مورد علاقه فصل ۲:
🎯 فصل دو، بخش یک: اسطوره رسالت.
یکی از چیزهایی که باعث میشه ما نتونیم شغل مورد علاقه مون رو پیدا کنیم، اینه که فکر میکنیم باید یه ندایی چیزی بیاد و به ما بگه که رسالت ما چیه و باید زندگیمونو وقت چه کاری کنیم!
در صورتی که اصصصصصصلا اینطور نیست!
پیدا کردن شغل مورد علاقه نیاز به وقت گذاشتن و آموزش دیدن داره! چیزی نیست که بهت الهام بشه! البته که هدایتهای خدا هستش در مسیر ولی اینکه بیاد دَرِ گوشِت بگه که برو توی این مسیر، نه واقعا همچین چیزی نیست…
و اینم بگم که اینکه نمیدونی توی چه مسیری باید قرار بگیری، کاااااااااااملا طبیعیه و اوکیه و اصلا جای نگرانی نداره! آروم آروم برای این موضوعات وقت بذار و مطالعه کن… دیگه بعدشو بسپار به خدا… برای شروع مطالعه و آموزش دیدن، میتونی از بخش «معدن آگاهی» استفاده کنی…
🎯 فصل دو، بخش دو: پریشانی ذهن ما.
وقتی ما میخوایم مسیر درست خودمون رو پیدا کنیم، میایم با یهسری سوالات خودشناسیای مواجه میشیم که پاسخ دادن بهشون بهشددددت سخته!
سوالاتی مثل «از چه کاری خوشِت میاد؟» و… سوالات راحتی نیستن که ذهن بخواد سریع جواب بده.
درواقع مشکل از سوال نیستا! مشکل از ماست که از ذهنمون انتظار بیجا داریم که سرییییع جواب بده!
درصوتی که در مسیر پیدا کردن شغل مورد علاقه ما باید بسیار بسیار صبور باشیم و با آرامش، این مسیر زیبا و مقدس رو طی کنیم! نه که به خودمون هی استرس بدیم که وای از بقیه عقب موندم، چرا من نمیدونم چی میخوام و… منم اینطور بودم دیگه(درباره من)… ولی اشتباهه…
و حتما احساساتی که در هنگام انجام کارهای مختلف تجربه میکنی رو جدی بگیر!
مثلا اگه میای یه چیزی درست میکنی و خیلی حالت خوب میشه، ساده از کنار این احساست نگذر!
حتی بهتره بیای اون احساس رو یه جایی ثبت کنی. اگه یادتون باشه، توی دوره «شغل متناسب من» هم درمورد این کار صحبت کردیم…
همچنین احساس حسادت! اولا حواسمون باشه که نباید بهخاطر حسادت به بقیه، خودمون رو سرزنش کنیم!
وقتی به کسی حسادت میکنی، این سوال رو از خودت بپرس که طرف چی داره که من ندارم؟
اینطوری بهتر میفهمی که چه چیزی دوست داری داشته باشی! خیلی قشنگه نه؟
و درمورد بحث شغل، حواسِت باشه که درگیر عنوان شغلی نشی! نگو من مهندسی رو دوست دارم! نه… بیا جنبههای لذتبخششو تحلیل کن!
✅ خلاصه کتاب شغل مورد علاقه فصل ۳:
🎯 فصل سه، بخش یک: تشخیص علاقههایتان.
توی بخش قبلی، یه نکتهی بسیار بسیار مهمی رو باهم کار کردیم…
اینکه درگیر عنوان شغلی نشو!
درواقع ما باید بیایم جنبههای لذتبخش هر شغل رو تحلیل کنیم و ببینیم که آیا از اون لذتها خوشمون میاد یا نه.
حالا اگه از یه شغلی خوشمون بیاد، این یعنی اون شغل، یهسری جنبههای لذتبخش برای ما داشته.
که احتمالا جزو این ۱۲ جنبۀ لذتبخش هستش:
- لذت پول درآوردن.
- لذت زیبایی.
- لذت خلاقیت.
- لذت فهم.
- لذت ابراز خویشتن.
- لذت فناوری.
- لذت یاری به دیگران.
- لذت رهبری.
- لذت تدریس.
- لذت استقلال.
- لذت نظم.
- لذت از طبیعت.
البته اون شغلی که برامون لذتبخشه، لزوما قرار نیست همۀ این دوازده تا لذت رو داشته باشه. معمولا چنتاشو داره.
پ.ن: به این بخش، یه انتقادی وارده که حتما پست ««نقد و بررسی کتاب شغل مورد علاقه» رو بخون…
و اینم بدون که باید دلیل محکمی داشته باشی که چرا یه شغل رو دوست داری!
اگه دلیل محکمی نداشته باشی، یعنی اون صرفا یه هوسه…
و اینکه با عنوان شغلی کار نداشته باش… با فعالیت کار داشته باش. یعنی چی؟ یعنی نگو دوست دارم معلم بشم. بگو آموزش دادن رو دوست دارم. اینطوری قشنگ میفهمی که دقییییقا به چه کاری علاقه داری…
🎯 فصل سه، بخش دو: مقابله با کلید کردن روی یک شغل.
خداییش آلن دوباتن استادِ بافتنه! یه موضوع بسیار ساده رو کلی پیچ و قوس داده…
ببین… خلاصۀ این بخش اینه…
روی یه شغل خاص، قفلی نزن! نگو اِلّا بِلّا من باااااااااااااااااید فلان شغل رو داشته باشم!
بجاش بیا ببین اون شغل، چه ویژگیهایی/فعالیتهایی/لذتهایی داره و بعد برو اینا رو توی یه شغل دیگه پیدا کن.
این موضوع در بحث روابط هم صدق میکنه…
مثلا نگو من فققققققققققط با مریم ازدواج میکنم! یا مریم یا هیچکس!
نه!
اگه به هر دلیلی نمیشه، اوکی مشکلی نیست… نگاه کن ببین مریم خانوم، یه ویژگیهایی داره که شما خوشِت میاد و بعد برو اون ویژگیها رو توی یه شخص دیگه پیدا کن. مثلا میگی مریم خیلی اهل مطالعهاس. خب برو یکی رو پیدا کن که اونم اهل مطالعه باشه.
گرفتی داستانو؟
اصلا مگه میشه به این اندازه ساده و شیرین توضیح داد و نگرفت؟ :))
خدایا شکرت…
همین…
طرف برداشته یه موضوع به این سادگی رو کلیییییییی پیچونده… بابا ایتس اِ پیس آو کیک…
🎯 فصل سه، بخش سه: خطا درمورد خروجی/ورودیِ مشاغل.
ببین… در مشاغل، ورودی داریم و خروجی.
خروجی میشه چیزی که ما میبینیم و ورودی میشه کارهایی که توی اون شغل انجام میشه.
حالا ما نباید یه شغل رو بر اساس خروجیش قضاوت کنیم! چه قضاوت مثبت و چه قضاوت منفی!
یعنی چی؟
یعنی مثلا نباید بگی عه عه من اصلا خوشم نمیاد برم توی بیمه کار کنم! چیه بابا…
نه! شما داری خروجی این شغل رو قضاوت (قضاوت منفی) میکنی!
از کجا معلوم؟ شاید این شغل، فعالیتهایی داشته باشه (ورودی) که شما خوشِت میاد…
یا مثلا فرض کن میگیم آقا به به سینما خیلی خوبه!
نه! خروجی رو قضاوت (که اینجا میشه قضاوت مثبت) نکن! شاید اصلا از فعالیتهاش (ورودیهاش) خوشِت نیاد!
اوکی؟
پس مشاغل رو با خروجیشون (ظاهر) قضاوت نکن! ورودیهاشونو (فعالیتهاشونو) بررسی کن…
تماااام…
🎯 فصل سه، بخش چهار: یک شغل چه حال و هوایی دارد؟
ببین…
همونطور که توی فصل دو، بخش دو گفتیم، احساسات خیلی مهم هستن.
حالا متاسفانه ما ظاهر مشاغل رو میبینیم و دیگه نمیتونیم احساساتی که در اون شغل تجربه میشه رو بفهمیم!
برای فهمیدنِ اون احساسات، میتونیم یهسری سوالات عمیق و روانشناختی رو از کسایی بپرسیم که توی اون حوزه هستن.
سوالاتی مثل:
- صبح روز شنبه، چه احساسی داری؟
- معمولترین اضطرابی که در کار تجربه میکنی چیه؟
- در چه لحظاتی واقعا احساس خوشحالی میکنی؟
حالا اگه کسی رو پیدا نکردیم، میتونیم به صورت خیالی، مصاحبه کنیم…
همین.
پ.ن: بچهها. به این بخش هم یه انتقاد مهم وارده! حتما در پست «نقد و بررسی کتاب شغل مورد علاقه»، انتقاد شماره ۵ رو بخون.
✅ خلاصه کتاب شغل مورد علاقه فصل ۴:
🎯 فصل چهار، بخش یک: چارچوبهای شغلیِ خانواده.
در زمانهای قدیم، وقتی کسی میخواست یه شغلی انتخاب کنه، معمولا شغلی رو انتخاب میکرد که پدرش یا یکی از اعضای خانواده/فامیلش اون شغل رو داشت.
درواقع شغلی که انتخاب میکردن، در محدودۀ چارچوب شغلی خانوادهشون بود.
با گذشت زمان، آدما متوجه میشن شغلی که میخوان انتخاب کنن، میتونه خارج از چارچوب شغلی خانوادهشون باشه.
حالا مشکلی که به وجود میاد، اینه که برای والدین خیلی سخت میشه که ببینن یکی از بچههاشون داره از محدودۀ چارچوب شغلی خانواده خارج میشه.
مثلا برای والدینی که کلا پزشک تحویل جامعه دادن، خیلی عجیبه که یکی از بچههاشون بره سمت نجاری!
و بهخاطر این عجیب بودن، والدین، آگاهانه یا ناآگاهانه اذیت میکنن فرزند رو!
مثلا سرد رفتار میکنن یا محبتشونو کم میکنن یا مثلا میگن “رضا بهخدا شیرمو حلالت نمیکنم!”، “دیگه نه من نه تو!” و…
چرا اینطوری رفتار میکنن؟ چون فرزند از چارچوب شغلی خانواده خارج شده!
حالا این چارچوب چجوری شکل گرفته؟
این چارچوب شغلی از طریق ورودیهای ذهنی والدین، تجربیاتشون و ارزشهاشون شکل گرفته.
و یه اتفاقی که میفته اینه که اکثر وقتا والدین در کلامشون، ذهنیت مثبت یا منفی خودشونو نسبت به مشاغل بیان میکنن که درواقع ضمیر ناخودآگاه ما رو شکل میدن که ما باید مراقب این صحبتها باشیم و تحت تاثیر قرار نگیریم…
و بیشتر مواقع، پدر و مادر خیلی آروم و بیصدا، رویاهای خودشونو به بچههاشون تحمیل میکنن و به اونا هم نمیگن که چه بار سنگینی رو دوششون گذاشتن…
و این اذیت والدین بهخاطر حرکت در مسیر متفاوت، یکی از موانع پیش روی ماست! کلی موانع فیزیکی و ذهنی دیگه هم وجود داره که باید اونا رو هم از سر راهمون برداریم تا مسیرمون هموار بشه… که اگه از دوره «شغل متناسب من» استفاده کرده باشین، میدونین موانع مختلف، چیا هستن و چجوری باید از سر راه برداشت…
و اینم بگم که آلن دوباتن راهکاری برای خارج شدن از چارچوب شغلی خانواده نداده که من بعدا یه فایلی درمورد این موضوع ضبط میکنم…
همین.
بریم بخش بعدی…
🎯 فصل چهار، بخش دو: والدینی که فرزندان را وابسته خود میکنند.
یکی از نشانههای اینکه در مسیر شغلی درستی قرار داریم، اینه که از والدینمون موفقتر باشیم.
منظور از موفقتر بودن، اینه که ناکامیهایی که اونا در زندگی و شغلشون داشتن (مثل بیپولی) رو نداشته باشیم.
همین.
پ.ن: به این بخش هم یه انتقاد وارده… در پست نقد و بررسی این کتاب، انتقاد شماره ۷ رو بخون…
🎯 فصل چهار، بخش سه: خطرات موفقیت.
رسیدن به موفقیت، خطراتی داره! مثل اینکه بقیه بهت حسادت میکنن یا نادیدهات میگیرن و…
همین.
پ.ن: به این بخش هم یه انتقاد وارده… در پست نقد و بررسی این کتاب، انتقاد شماره ۸ رو بخون…
🎯 فصل چهار، بخش چهار: اعتماد به نفس و نداهای درونی.
همۀ انسانها دو مدل گفتگوی درونی دارن: گفتگوی مثبت و منفی!
درواقع این گفتگوها (نداها، نجواها)، همون چیزایی هستن که بارها و بارها شنیدهایم.
حالا کاری که ما باید بکنیم، اینه که با این نداها تسویه حساب کنیم!
اول شناساییشون کنیم و بعد با ندای بهتر، جایگزینشون کنیم.
همین.
پ.ن: بچهها این موضوع خییییییییییییلی مهمه! جدی بگیریمش…
🎯 فصل چهار، بخش پنج: دام کمالگرایی.
آقا به به… اومدیم سراغ دشمن همیشگیمون… مستر/میسیز کمالگرایی :))
خب…
وقتی ما وارد یه مسیر شغلیای میشیم، طبیعتا تازهکاریم. ( بهقول گیمرا، نوبیم 🙂 )
و اتفاقی که میفته اینه که در شبکههای اجتماعی، افرادی رو میبینیم که خیلی خیلی از ما بهتر هستن و کلی دستاورد و موفقیت دارن!
و ما با دیدنِ اونها، احساسمون بد میشه و فکر میکنیم که بیاستعداد هستیم یا کافی نیستیم و…
حالا ما باید این واقعیت رو بدونیم که پشتِپردۀ اون ویدیوهای رنگی رنگی که دستاورد یه شخص رو نشون میده، کلی زحمت و اشک و گریه و ناامیدی وجود داره که ما نمیبینیم!
پس بجای کمالگرابازیدرآوردن، با آرامش و حال خوب، مسیر درست خودمون رو طی کنیم و لذت ببریم…
🎯 فصل چهار، بخش شش: دام وظیفهگرایی.
وقتی بچه بودیم، فقط به فکر بازی و عشق و حال بودیم…
کمی که بزرگتر شدیم، با چیزی به نام «وظیفه» آشنا شدیم! باید درساتو بخونی! باید مشقاتو بنویسی و…
و اتفاقی که افتاد، این بود که این باور آروم آروم در ما شکل گرفت که «کار» اصلا لذتبخش نیست!
و اینکه «کار» باااید سخت و حالبهمزن باشه!
این باورها باعث شدن که ما امروز تحت فرمان «وظیفه» زندگی کنیم… حالا سوالی که باید از خودمون بپرسیم اینه که اگه چیزی به نام «وظیفه» وجود نداشته باشه، دوست داریم به عنوان شغل، چه کاری انجام بدیم؟
🎯 فصل چهار، بخش هفت: سندروم شیادپنداری.
خب…
رسیدیم به یه موضوع خیلی خیلی مهم!
یعنی سندروم شیادپنداری… که یکی از موانعِ مسیرِ موفقیته…
اگه کسی دچار سندروم شیادپنداری باشه، درواقع خودشو لایق اون جایگاه یا مسئولیتش نمیبینه! میگه که نه! بقیه که توی این جایگاه هستن، بهتر از منن! من نباید اینجا باشم! و از این جنس باورها…
درصورتی که کسایی که توی اون جایگاه هستن، اونا هم یهسری کمبودها و مسائل و مشکلاتی دارن که ما نمیدونیم! ولی دارن! اونا هم عصبانی میشن! اونا هم دستشویی شماره یک و دو میرن! اونا هم ناامید میشن و…
این موضوع خیلی خیلی مهمه… حتما بیشتر روش کار کنید… شاید خودمون بعدا بهصورت مفصل روی این موضوع کار کردیم…
🎯 فصل چهار، بخش هشت: دام سرمایهگذاری شغلی.
وقتی ما به این نتیجه میرسیم که این شغلی که داریم، مال ما نیستش، خب باید به سمت مسیر شغلیِ دیگهای حرکت کنیم.
حالا اینجا یه چیزی مانع ما میشه و ما رو سرد میکنه! دام سرمایهگذاری! اینکه ما میگیم کلی وقت و انرژی صرف این مسیر کردم و حیفه که از این مسیر بیام بیرون و تازه کلی زمان میبره تا برم توی اون مسیر جدید، خودم رو پیدا کنم!
حالا فارغ از اینکه درست فکر میکنیم یا غلط، بالاخره باید تغییر رو ایجاد کنیم… وگرنه بعدا حسرت خواهیم خورد…
ما دام سرمایهگذاری عشقی هم داریم…
وقتی توی یه رابطه عاطفی هستی و میبینی که به هر دلیلی، این شخص، آدم مناسبی نیستش، تصمیم میگیری که از اون رابطه بیای بیرون. ولی فکر کردن به اینکه کلی وقت و انرژی صرف این رابطه کردی و دوباره باید کلی زمان و انرژی بذاری تا یه رابطه دیگهای تشکیل بدی، سردت میکنه!
ولی نکته اینه که بالاخره تغییرِ لازم رو ایجاد کنیم… وگرنه اوضاع بعدا بدتر خواهد شد!
🎯 فصل چهار، بخش نُه: این اگر ایدۀ خوبی بود، به ذهن من نمیرسید.
توی زندگیمون، بالاخره یهسری ایدهها میاد به ذهنمون که اجراشون کنیم…
ولی ما میترسیم که اون ایدهها رو اجرا کنیم! به این علت که نمیتونیم خودمون رو سرمنشا یه چیز مهم بدونیم! فکر میکنیم که بقیه حتما ما رو بهخاطر اون ایده، مسخره خواهند کرد…
حالا کاری که باید بکنیم، اینه که ایدهها و نیازها و احساساتمون رو جدی بگیریم!
میدونی چه زمانی، کارِت میگیره؟ زمانی که کاری کنی که بقیه هم بهش نیاز دارن!
حالا باید بدونی که بقیه چه نیازی دارن. درسته؟
خب یکی از بهترین کارها برای پی بردن به نیاز بقیه، اینه که ببینی خودت چه نیازی داری!
چون طبیعت انسانها مشترکه! اگه چیزی تو رو اذیت یا خوشحال میکنه، احتمال زیاد، بقیه رو هم اذیت یا خوشحال میکنه!
پس درواقع ما باید درونِ خودمون رو ببینیم و نیازها و احساساتمون رو جدی بگیریم!
در این صورت، ایدهای که اجرا میکنیم، حتما نتیجه خواهد داد!
و اینم بگم که فکر نکن اگه ایدهای تاکنون اجرا نشده، حتما جالب نبوده و…
🎯 فصل چهار، بخش ده: اصلاحات آری و انقلاب نه.
نمیدونم چرا ولی آدما دوست دارن بهصورت انقلابی، زندگیشونو تغییر بدن! کلا یهدفعه همه چیزو کنفیکون کنن!
این درست و امکانپذیر نیست!
کل حرف اینه که بهجای اینکه بهصورت انقلابی، تغییر ایجاد کنی، بیا کوچولو کوچولو تغییر ایجاد کن.
درواقع بیا اصلاح کن! این خیلی کلمهی خوبیه… اصلاح کردن…
و دنبال تغییر و تحول یکشبه نباش که قانون تکامل، همچین اجازهای رو تابهحال به کسی نداده…
همین.
🎯 فصل چهار، بخش یازده: نیروی انگیزهبخشِ مرگ.
میدونی… وقتی میخوای در مسیر درست خودت حرکت کنی، یه چیزی ممکنه خیلی خیلی اذیتت کنه…
اونم حرف یا قضاوت مردم هستش!
وقتی مثلا میخوای وارد یه حوزهای(شغلی) بشی، شغلتو عوض کنی، رشته تحصیلیتو انتخاب کنی یا عوض کنی و چیزای دیگه، یه ترسی میاد توی وجودت که آقا بقیه چی میگن؟ و…
حالا اینجا یه تمرین خیلی عالی هستش که میتونی انجام بدی و به میزانی که بتونی خوب انجامش بدی، این ترسها کمرنگ میشن!
اونم اینه که به مرگ فکر کنی!
واقعیتش اینه که هم ما و هم کسایی که نگران حرف/قضاوتشون هستیم، یه روزی میخوایم بمیریم… خب وقتی آخر زندگی، مرگه؛دیگه مگه مهمه که بقیه چه فکری درمورد ما میکنن یا چجوری قضاوتمون میکنن؟
در بستر مرگ، تنها چیزی که میخوایم حسرتشو بخوریم، زندگیِ نزیستهس! نرفتن توی دل ترسهامونه! نرسیدن به آرزوهامونه!
توی اون حالت که دیگه خودمون هم میدونیم آخرای عمرمونه، مگه برامون مهمه که بقیه چه میگفتن سالهای پیش؟ مگه مهمه که ما رو چجور قضاوت میکردن؟ واقعا مهم نیست…
مرگآگاهی، واقعا خیلی تمرین کمککنندهایه…
✅ خلاصه کتاب شغل مورد علاقه فصل ۵:
🎯 فصل پنج، بخش یک: شادکامی و انتظارات.
ما استعدادهای زیادی داریم ولی عمر کوتاه، ما رو مجبور میکنه یک مسیر رو بهصورت جدی دنبال کنیم و خب کلی مسیر دیگه میمونن که ما واردشون نشدیم…
بنابراین نباید بهخاطر کارهایی که میتونستیم بکنیم ولی نکردیم، حسرت و اندوه بخوریم.
البته باید اینم بدونیم که انتظارات ما، شادکامی ما رو تعیین میکنن!
همین.
پ.ن: به این بخش، دوتا انتقاد وارده که حتما پست نقد و بررسی، انتقاد شماره ۱۰ و ۱۱ رو بخون.
🎯 فصل پنج، بخش دو: همدلی با خویشتن.
اگه بخوام فلسفه رو برات باز نکنم، میگم لطفا با خودت مهربون باش. همین :))
🎯 فصل پنج، بخش سه: چرا هیچوقت یک شغل کافی نیست.
انسان تنوع رو دوست داره و اغلب انسانها دوست دارن مشاغل مختلفی داشته باشن.
ولی توی بحث شغل هم ما باید نوعی تکهمسری پیشه کنیم! بهخاطر بحث تخصص و تمرکز…
همین.
🎯 فصل پنج، بخش چهار: از نو عاشق شویم.
«عشق در نگاه اول» در مشاغل هم وجود داره!
یه شغلی رو از دور میبینیم و شیفتهش میشیم! چون با چالشها و سختیهای اون شغل، آشنا نیستیم، اینطور فکر میکنیم که اون شغل، یه شغل رویاییه!
درصورتی که اون شغل هم طبیعتا یهسری جنبههای حالبهمزن داره!
توی بحث روابط هم همینطوره…
وقتی یه شخصی رو میبینیم و ازش خوشمون میاد، دیگه فکر میکنیم طرف بینقصه و بهترررررررررررین آدم دنیاست!
درصورتی که باید بدونیم که اون هم مثل ما، یهسری ویژگیها داره که اصلا جذاب نیستن!
حالا کاری که باید بکنیم، اینه که بیایم به نکات مثبت شغل/همسرمون فکر کنیم. میتونیم از نگاه رقیب، به شغل/همسرمون نگاه کنیم…
🎯 فصل پنج، بخش پنج (آخر): شغلی که بهقدر کافی خوب است.
بازم اینجا ردپای کمالگرایی دیده میشه…
ما دنبال این هستیم که یه شغل کامل و بینقص داشته باشیم. ولی باید دنبال شغلی باشیم که بهقدر کافی خوبه!
توی هر شغلی، چالشها و مسائل مختلفی وجود داره و اصلا اینطور نیست که یه شغل رویایی داشته باشیم و از هررررررررر جهت، عالی و بینقص باشه!
نتیجه گیری
کتاب شغل مورد علاقه قرار نیست یه نسخه جادویی برای پیدا کردن شغل رؤیایی بهت بده، اما کمکت میکنه نگاه واقعبینانهتر و عمیقتری به دنیای کار داشته باشی. امیدواریم این خلاصه کتاب شغل مورد علاقه تونسته باشه مهمترین پیامهای کتاب رو به زبانی ساده منتقل کنه و قدم کوچکی در مسیر شناخت بهتر خودت و انتخاب شغل مناسب باشه.






